چهار روزی که پدر بودم
نویسنده: مهدی عارفیان
زمان مطالعه:5 دقیقه

چهار روزی که پدر بودم
مهدی عارفیان
چهار روزی که پدر بودم
نویسنده: مهدی عارفیان
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]5 دقیقه
صدای زنگهای گوشی آقای راهنما در مغزم میپیچد. تلفن همراهش بیوقفه و بدون هیچ شرمی از مهمانان ما جیغ میکشید و صاحبش را میخواست. صاحب خوشقامتش هم با هر تماس عجولتر میشد و تندتر صحبت میکرد. مانند بازیهای کامپیوتری میدیدم که به هر مجسمه و تابلویی از شاهنامه که میرسد، دکمههای قرمز و سبز Skip و Inspect بالای سرش پدیدار میشوند و بیوفا بیمعطلی میکوبید روی قرمز و داستانهای شاهنامه را پشتسرهم رد میکرد تا به کارهای از ما مهمترش برسد.
قبل از شروع ارائهاش چند کتاب را زده بود زیر بغل من و مطمئن بودم که قرار است در آخر، تبلیغات خودش را بکند. کتاب به دست گوشهای ایستاده بودم و کمکاریاش را با تعجب تماشا میکردم. آخَر در آن روز و در آن لحظه هیچکاری مهمتر از ما وجود نداشت. از آن ادعاهای بیشرمانه است که معمولا موجب تمسخر دیگران قرار میگیرد و گاهی هم اعصاب و روان ملت را نابود میکند. اما من قطاری از دلایل و شواهد برای حرفم دارم. چندین نفر که هرکدام در دنیای خودشان یَلی هستند از هفت خوان رستم گذشته بودند تا آن گروه کوچک و رنگووارنگ دور هم جمع شود و در آرامگاه فردوسی بایستد. در ابتدا نه مسابقهای وجود داشت و نه سفری. بزرگان دستور داده بودند که برنامهای را برگزار کنید، بدون اینکه بگویند چطور برنامهای. اولین اسمی که به ذهنشان رسیده بود را برای برنامهی بیبرنامهشان انتخاب کردند و حکمش را امضا کردند. چند نابغه فرصتی را مدفون در اعماق این دریا از بیسلیقگی و بیبرنامگی دیدند و ماهها وقت گذاشتند تا سفر بینظیری از آن بسازند. سفری که از تغییر سردبیر و جنگ و سنگاندازیهای بیپایان جان سالم بهدربرد و ۲۰ جوان مشتاق نویسندگی را از چهارگوشهی ایران به مشهد رساند. حالا که اینجا بودند و میراث زحمتهای آن بزرگان بر عهدهی من بود، هیچ تماسی حق نداشت راهنمای ما را سهلانگار کند. گوشهی آرامگاه فردوسی ایستاده بودم و افسوس میخوردم که کاری از من برنمیآید. ای کاش این تنها باری بود که در آن روزها احساس تلخ ناتوانی را میچشیدم.
اولین توصیفی که از «سفر در معنا» شنیدم را به خوبی به یاد دارم: «تعمیر ماشین مسابقه، وسط مسابقه!» حتی قبل از شروع برنامه هم این هشدار را با پوست و گوشت و استخوانم حس کردم. اولین تجربهام از هماهنگی چنین رویدادی بود و فکرش را هم نمیکردم که اعضای کلیدی یک مسابقهی مهم حاضرند ۱۲ساعت قبل از شروع، عدم حضورشان را اعلام کنند. پیشبینی نکرده بودم که کوچهپسکوچههای گلشهر برای عبور اتوبوس ما طراحی نشده باشند. نمیدانستم فلش حاوی فایلهای اختتامیه جواهر مهمیست که باید با جانمان از آن مراقبت کنیم.
در راه برگشت از توس و خوشحال از اینکه راهنمای هارونیه بدون هیچ چشمداشت و دریافت هزینهای بهترین و جذابترین تور ممکن را برایمان چید و آبروی میراثفرهنگی توس را خرید، ردیفهای اتوبوس را تماشا میکردم. به دنبال جرقهای از نارضایتی در چشمان مهمانانم میگشتم تا شاید پیش از شروع آتشی آبروبر بتوانم خاموشش کنم. اما با هیچکس چشمتوچشم نشدم. برگزارکنندهها و مهمانان، خسته از آفتاب مردادماه مشهد، فریب لالایی تکانتکانهای ماشین را خورده بودند و همگی آرام خوابیده بودند. انگار خانوادهای پرجمعیت بودیم در ابتدای سفری طولانی و بااعتماد کامل به رانندگی پدر.
حالا نه اینکه احساس پدربودن را بشناسم. اما احساس مسئولیتی که آن روزها حس میکردم باید کمی نزدیکش باشد. بچهها ناهار و شامشان را خوردهاند؟ کسی را که جا نگذاشتیم؟ محلهی خیلی شلوغیست دست هم را بگیرید و تنهایی جایی نروید! البته شاید خیلی پدر نمونهای نشوم چون شبی که بچهها را در اتوبوس شمردم و یکی کم آمد، اولین واکنشم خندیدن بود و شبی که بعضیها شلهی مقدس مشهد را نمیخوردند بالای سرشان میایستادم تا قبول کنند خوشمزهترین غذای دنیا است. اما قطعا از آن باباهای باحال خواهم شد چون در نهایت هیچکدام از ۲۰ بچهام را گم نکردم.
شب پایانی پدربودنم زودتر از چیزی که انتظارش را داشتم رسید. سفر چهارروزهای که برای نویسندگان تازهنفسمان ترتیب داده بودیم به ساعتهای پایانیاش رسیده بود. بچهها نوشتههایشان را خواندند و عکسهای یادگاریشان را گرفتند و خداحافظیهایشان را گفتند. به این فکر میکردم که شاید بعضیشان را دیگر هیچوقت نبینم. خوشبختانه حالا مدام با خیلیهایشان صحبت میکنم؛ آنها هم مثل من ساکن همیشگی خانهی قرمز وقایع اتفاقیه شدهاند.
پس از اختتامیه، چند پک هدیه در دست، تنهایی به سمت مهمانسرا میرفتم. به این فکر میکردم که شاید سالها طول بکشد تا دوباره نگران خوردوخوراک کسی باشم و با چشم هرجا که میرفتند دنبالشان کنم. به صحبتهایم با سپهر فکر میکردم. معلم آیندهای که تا یک ماه بعد پدر سیچهل بچه در مدرسهی کوچکی در کردستان میشد. اما برخلاف من او واقعا فرصت این را داشت که بزرگشدنشان را از نزدیک و برای سالها تماشا کند. به اینکه نقش اصلی خاطرات صدها دانشآموز آیندهاش را بازی خواهد کرد غبطه میخوردم. ردّپای او هیچوقت از زندگی بچههایش پاک نمیشد. آیا ردّپایی از من هم در زندگی بچههایم باقی میماند؟ دوست دارم حرف داورهای جشنواره را که میگفتند قدرت نویسندگی بچهها را بهبود جدی دادیم را باور کنم. دوست دارم تصور کنم اسم مشهد که میآید، بچههایم با خاطرهی سازمان دانشجویان و وقایع اتفاقیه لبخند میزنند و هیچ به یاد نمیآورند که فلان راهنما کممحلی کرد و فلان محله خیلی شلوغ بود و فلان غذا بابمیلشان نبود.
شمارهی ۱۲۶ وقایع اتفاقیه داستان ماجراجویی نویسندگان مشتاق سفر در معنا در مشهد است. جوانانی که از راههای دور گرد هم آمده بودند و چهار روز پر از بازدیدها و کلاسهای پشتسرهم را تجربه کردند. نوشتههای این شماره را در اندک لحظههای آزادشان بین برنامهها و در خستگیهای شبانه با نور گوشی نوشتند تا توان نویسندگیشان را در سطح ملی به رخ بکشند. تجربهی پیش روی شما هم به رنگارنگی گروه ما در آرامگاه فردوسی است؛ چراکه همهی شرکتکنندگان از مکانها و دیدهها و شنیدههای یکسانی نوشتهاند اما هر متن با بعدیاش زمین تا آسمان تفاوت دارد.
این شما و ویژهنامهی سفر در معنا؛ نتیجهی ماهها آمادهسازی گروهی و چهارروز مسابقهی نفسگیر در سفری پر از خاطره و معنا.

مهدی عارفیان
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
